ماهْ مرشد ما را بر بالاي تپهاي بُرد و درختي را نشانمان داد. دستهاي درخت بالا بود و داشت دعايي ميكرد. همه خواب بودند و تنها او بود كه بيدار بود. برگهاي سبزش بوي حق ميداد.
ماه مرشد گفت: اين درويش سبزپوش را كه ميبينيد، قرنهاست كه اينجا ايستاده است و با خدا گفتگو ميكند. اين درويش سبزپوش اما نامش سرو نيست، نه انار و نه گلابي و نه گيلاس. نام اين درخت، درخت اندوه است و ريشههايش از اشك آب ميخورد.
هر كس اندوهي دارد، به پاي اين درخت ميريزد، هركس غمي دارد و غصهاي زير اين درخت به خاكش ميسپارد. اين درخت اما ميداند كه چگونه تلخي اندوه را به شيريني بدل كند. او درخت اندوه است ميوهاش اما شور و شادي و شكر و شيريني.
درخت اندوه همچنان ذكر ميگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه پيرزني نحيف و رنجور خودش را به او رساند و به پايش نشست و گريست و گريست و گريست. پيرزن رفت و اشكهايش جويي شد به پاي درخت اندوه. درخت همچنان ذكر ميگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه شاعري آمد و شعرهايش را به پاي او ريخت. خاك پاي درخت را كند و كند و كند. و كلمههايش را خاك كرد، شعرهايش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را. و رفت.
درخت اندوه همچنان ذكر ميگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه كودكي آمد، جوجه گنجشكي در دستش بود، مرده. كودك قبر كوچكي كند و از برگهاي درخت اندوه، كفني براي گنجشك درست كرد. گنجشك را در قبر گذاشت و سنگي بر آن نيز. سنگي كوچكتر از كف دستهاي كوچك.
فاتحهاي براي گنجشك خواند و اشكي ريخت و رفت. فردا صبح اما، اشكهاي پيرزن خندهاي شد بر شاخه درخت و واژههاي تلخ شاعر، شعري شيرين شد بر شاخه درخت و جوجه مرده، پرندهاي شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه درخت. پيرزن سبدي آورد، شعرها را از شاخه چيد، كودك آمد اما گنجشك را از شاخه نچيد. تا بماند و آوازي بخواند، شادمانه.
ماهمرشد گفت: درود خدا بر اين درخت باد كه مؤمن است، زيرا مؤمن تلخ ميخورد اما شيرين بار ميدهد.
ما رفتيم و آن مؤمن بيادعا اما همچنان ذكر ميگفت و دستهايش رو به آسمان بود.
عرفان نظرآهاری